نویسنده :
پری ناز - ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
· میدونستی؟..... هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن، هر چی صادقتر باشی بیشتر بهت دروغ میگن، هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن، هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن، هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقتو میخورن، هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن
نویسنده :
پری ناز - ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
· دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم
نویسنده :
پری ناز - ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
· همهی ما هزاران آرزو داریم. لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل، یک گوشی موبایل جدید، ملاقات با دختر/پسر رویاهایمان. ولی یک بیمار مبتلا به سرطان تنها یک آرزو دارد. و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود. . بافتخار مقام کسانی که از دنیا رفتهاند یا با سرطان میجنگند، یا حتی یک روز سرطان داشتهاند، این پست را حد اقل برای یک ساعت استاتوس کنید
نویسنده :
پری ناز - ساعت ٩:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
· سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست.هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره.همون بهتر که ساکت باشه این دل جدا از این ضوابط باشه این دل.از این بدتر نشه رسوایی ما که تنها تر نشه تنهایی ما.کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه.بهایی داشت این دل پیش تر ها که در این روزها نمی ارزه.که کارما گذشته از شکایت هنوزم پایبندیم در رفاقت....سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت.هزار شاکی خودش داره...
نویسنده :
پری ناز - ساعت ٩:٥٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
انسانها را از دور دوست داشتن، کار دشواری نیست. دوست داشتن آنهایی که به ما نزدیک هستند، کار دشواری است. بخشیدن یک کاسه برنج برای سیر کردن یک گرسنه، بسی آسانتر از کاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانهی خودمان است. عشق را به خانهی خود بیاورید؛ چرا که عشق ورزیدن به یکدیگر را باید از خانه آغاز کنیم
نویسنده :
پری ناز - ساعت ۳:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
قلمم را دوباره بدست می گیرم و می نویسم.
از تو می نویسم، اما نمی دانم از کجا، از کی شروع کنم؟!!!
فقط می دانم از تو نوشتن کاری دشوار است، کاری بس طولانی!
از تو نوشتن مانند این است که بخواهی از دریا بنویسی، از دریایی که گاهی آنقدر آرام است که دوست داری با تمام وجودت در آن غرق شوی و گاهی آنقدر مرموز که نمی دانی با پا گذاشتن به آن چه اتفاقی برایت می افتد!
وگاهی آنقدر خشمگین، که حتی فکر رفتن به ساحل را هم نمی کنی!
بله، تو مانند دریایی، آرام، صبور، مرموز، خشمگین
لحظه هایی که آرام و صبوری دوست دارم مانند یک گنجشک به تو پناه بیاورم و خودم را در آغوش گرمت جا دهم.
لحظه هایی که مرموزی دوست دارم کنارت بنشینم و دستهایت را در دست هایم بگیرم و با نگاهم چیزی را از تو بخواهم که تو قادر به خواستنش نیستی، با نگاهم چیزهایی را بگویم که تو از گفتن آنها امتنان می ورزی.
و...... لحظه هایی که خشمگینی، دوست دارم این بار تو به آغوشم بیایی و من پناه تو باشم. دوست دارم تو دستهایم را در دستهایت بگیری، تمام ناراحتی را به من بسپاری تا دوباره آرام شوی
آرام.....مثل یک عقاب به اوج رسیده..........